؛★☆ღفـــریــاد سـکــوتـــ ღ☆★؛

هرگاه صحبت از عشق درخت به کرم درون پیله میشد،سنگ میخندید. سنگ اما دلی سنگی داشت. اما داستان درخت؛درخت در قسمتی از جنگل سکونت داشت؛جایی که درختان اطراف یا خشکیده یا بریده شده بودند.در اطراف درخت مردابی وجود داشت و سنگی در دامن درخت.درخت مدتها بود که به کرمی که روی شاخه اش پیله کرده دل بسته بود.پیله ای که به قلب درخت هم راه یافت. مرداب قصه از عشق خود میگفت؛انتهای مرداب به رود وصل میشد.جایی که به هنگام گذر از آنجا رود را به تسخیر سکوت در آورده بود و نیز شیفته او... "ادامه داره"

+نوشته شده در پنج شنبه 5 / 2 / 1392برچسب:,ساعت19:14توسط ***کوثر*** | |

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ، ﺳﻘﻒ ﮔﻔﺖ : ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ! ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ ! ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ ! ﺁﻳﻴﻨﻪ ﮔﻔﺖ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ ! ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ ! ﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻑ ﻫﺎﻳﺖ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫُﻞ ﺑﺪﻩ ﻭﻛﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ ! ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻧﻴﺎﻳﺶ ﻛﻦ ! ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ، ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ بخواب ..

+نوشته شده در جمعه 4 / 2 / 1392برچسب:,ساعت21:22توسط ***کوثر*** | |